فرخنده آقايی

صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

  داستان
  يادداشت
  گفتگو
  نقد آثار
  كتاب
  آلبوم عکس
  خواندنی ها

از شيطان آموخت و سوزاند نوشته فرخنده آقايي

مجموعه داستان





تعداد عناوين: 10    فهرست به ترتيب تازگی     فهرست به ترتيب الفبايی

خون و شعر(داستان کوتاه)
فرخنده آقايی
شاعر شعر می خواند. حاضران دست می زنند و احسنت می گويند و تشويق می کنند. شاعر سر بزرگی دارد با موهای سفيد و فرفری و ريش و سبيل آراسته و صورتی بزرگ و پر ابهت. هر بار که صدايش اوج می گيرد و در بلندگوها تکرار می شود؛ برق می رود. شاعر سکوت می کند. لحظاتی بعد برق می آيد و نور فلش دوربين ها و نورافکن ها بالا می گيرد.
شاعر شعر می خواند برای آنها که از کوه ها آمده بودند. از راه های پرت و فرعی؛ از پشت کوه های بلند و برف گرفته؛ از رودخانه های پر خروش؛ از درياهای نا آرام؛ از مرزهای بی نام و نشان؛ از دورها؛ از راه های پر خطر و از ميان طوفان ها. آنها گرد هم آمده بودند تا شاعران شعر بخوانند.
دبير جلسه در شروع مراسم با خنده می گويد:" از عجايب است که من دبير يک جلسه ادبی باشم ؛ من که بيش از چهل سال در کوهها بوده ام."
زيبا می خندد. شقيقه هایش سفيد است. موهای سياه براق دارد که روی پيشانی می ريزد. صورت بزرگ و دماغ کشيده و خنده ای که چشم هايش را کوچک تر می کند.
مطلب کامل

از شيطان آموخت و سوزاند(چند صفحه از رمان)
فرخنده آقايی

مددکار(از مجموعه گربه های گچی)
فرخنده آقائی

خوابهای لعنتی (از مجموعه گربه های گچی)
فرخنده آقائی

بخت، بخت اول
داستانی از فرخنده آقایی
راديو زمانه
مطلب کامل

سيزده ‌بد‏‎ر در دماوند‏‎ - فرخنده آقايي
صبح خيلي زود با يك ساك و پتو سوار ميني بوس قراضه محلي شده بودند و ساعتي بعد در باغ بودند. زن در تنها اتاق كاهگلي و نيمه ويران باغ دراز كشيده بود و در هواي سنگين موريانه خورده را مي شمرد. در طور راه احساس خستگي و بي حوصلگي مي كرد. از وقتي به ياد داشت سزده بدر را در دماوند گذرانده بود و حالا آروز مي كرد سال ديگر به جايي سرسبزتر و آبادتر برود.
بعد از صبحانه بچه ها با پدر به گردش رفته بودند و زن به ياد روزهاي خوش گذشته هوس كرده بود با سبزي صحرايي غذا بپزد. چادر را به كمر بست و به باغ رفت. در آن فصل‘ باغ پر از گل هاي رنگارنگ و علف هاي كوتاهي بود كه لابه لايشان سبزي هاي خوراكي روييده بود. زن كنار ديوارهاي نيمه ويران باغ خم مي شد و سبزي مي چيد. كمي بعد پيرزني كه دست ها را از پشت به كمر زده بود از كوچه گذشت و زن را ديد. انگار مي شناختش. بي مقدمه پرسيد: تو دختر مش رضا خدابيامرز نيستي ؟ و بعد از سلام و عليك بي حرف آمد و زير سايه درخت نشست...
مطلب کامل

سفيدترين مرد دنيا | فرخنده آقائي
صداي موتور هواپيما مسافران را خسته و كسل كرده بود. خلبان در انتظار اجازه پرواز از برج مراقبت بود. مسافري به صداي بلند خميازه می كشيد. بعضي روزنامه مي خواندند و بعضي چرت مي زدند. مسافري روي پاكت مخصوص تهوع نقاشي مي كرد. نقش يك بز را مي كشيد...
مطلب کامل

لاک پشت من
لاک‏پشتم را از سر چهارراه استانبول به قيمت پنجاه تومان خريدم. کوچک بود، به اندازه يک کف دست، با گردن دراز و سربرافراشته و دست و پای خاکستری بد رنگ. از خريد شيرينی و شکلات عيد نوروز برمی‏گشتم
مطلب کامل

آناناس (از مجموعه گربه های گچی)
فرخنده آقايي
زن جوان سر ساعت آمد و روي تنها مبل خالي اتاق پذيرايي نشست. دو مرد خارجي رو به رويش نشسته بودند. يك ميكروفن روي ميز شيشه‌اي كنار ظرف ميوه بود. تزيين ظرف ميوه آناناس بزرگي بود كه اطرافش پرتقال و سيب و خيار چيده بودند. قرار مصاحبه داشتند. زن با پسرش آمده بود. پسر هفت ساله بود و دست راستش را گچ گرفته بودند...
مطلب کامل

پرديس(از مجموعه گربه های گچی)
فرخنده آقايي
كنار دريا بوديم. در هواي سرد آخر پاييز، در آفتاب بي رمق سر ظهر شنا مي كرديم. با حركات شتابان، بدن خود را گرم مي كرديم تا هر چه كمتر سرماي آب را احساس كنيم و بعد،‌ نفس نفس زنان به ساحل بر مي گشتيم و با پوستي كه از سرما مورمور ميشد، در حوله هاي بزرگ پنهان مي شديم و باز مي‌نشستيم به حرف زدن.
مطلب کامل

 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است