خون و شعر(داستان کوتاه)
فرخنده آقايی
شاعر شعر می خواند. حاضران دست می زنند و احسنت می گويند و تشويق می کنند. شاعر سر بزرگی دارد با موهای سفيد و فرفری و ريش و سبيل آراسته و صورتی بزرگ و پر ابهت. هر بار که صدايش اوج می گيرد و در بلندگوها تکرار می شود؛ برق می رود. شاعر سکوت می کند. لحظاتی بعد برق می آيد و نور فلش دوربين ها و نورافکن ها بالا می گيرد. شاعر شعر می خواند برای آنها که از کوه ها آمده بودند. از راه های پرت و فرعی؛ از پشت کوه های بلند و برف گرفته؛ از رودخانه های پر خروش؛ از درياهای نا آرام؛ از مرزهای بی نام و نشان؛ از دورها؛ از راه های پر خطر و از ميان طوفان ها. آنها گرد هم آمده بودند تا شاعران شعر بخوانند. دبير جلسه در شروع مراسم با خنده می گويد:" از عجايب است که من دبير يک جلسه ادبی باشم ؛ من که بيش از چهل سال در کوهها بوده ام." زيبا می خندد. شقيقه هایش سفيد است. موهای سياه براق دارد که روی پيشانی می ريزد. صورت بزرگ و دماغ کشيده و خنده ای که چشم هايش را کوچک تر می کند.
مطلب کامل
|