
    <rss version="2.0">
      <channel>
        <title>Farkhondeh Aghaei</title>
        <link>http://farkhondehaghaei.com/</link>
        <description>
          Syndication feed for 5 latest articles from farkhondehaghaei.com
        </description>
  
        <item>
          <title>
             "پایاب" ویژه "فرخنده آقایی" منتشر شد 
          </title>
          <description>
             در صفحه 44 مجله "پایاب" ویژه "فرخنده آقایی" می خوانیم: «بی شک همان گونه که انتشار رمان ابلوموف اثر ایوان گنجاروف باعث شد تا مکتب ابولومویسم شکل گیرد و کسانی را که همیشه رویا می بافند و از اقدام به عمل عاجز بوده و در رخوت و خمودگی به سر می برند شامل می شود "از شیطان آموخت و سوزاند" نیز این ظرفیت را دارد که مبداء مکتبی شود خلاف ماهیت ابولومویسم، مکتبی که قوام و شکوه انسان را در حرکت و عمل براساس ایده خود می داند. انسانی بی اعتنا به تظاهرات منبعث از رفتاری طوطی وار و استوار بر اعتقاد خویش.
"از شیطان آموخت و سوزاند" احتیاجی به این ندارد تا در انطباق اش با تئوری ها، بررسی و تشریح شود. چرا که نویسنده طرحی درانداخته است که تئوریسین های ادبیات و جامعه شناسی آن، باید به آن رجوع کنند. مصداق ها را از آن بگیرند و براساس آن، تئوری های نو بنا نهند.»
          </description>
          <link>
             http://farkhondehaghaei.com/article.aspx?id=268
          </link>
          <pubDate>
             Tue, 18 Mar 2008 02:23:04 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             salam az bolgharestan
          </title>
          <description>
             
          </description>
          <link>
             http://farkhondehaghaei.com/article.aspx?id=267
          </link>
          <pubDate>
             Tue, 05 Feb 2008 23:21:55 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             آواره و سرگشته در رمان "از شیطان آموخت و سوزاند" 
          </title>
          <description>
             شهرزاد نیوز: راویِ مسیحی اول شخصِ زنِ رمان "از شیطان آموخت و سوزاند" جایی برای خواب ندارد. پیش ازین در مطبی می‌خوابیده و حال جای خوابش را به کتابخانه‌ای شبانه‌روزی تغییر داده است. سه صندلی را به هم می‌چسباند و روی آنها می‌خوابد.
داستان، روزنگار راوی است که از روز 21 مرداد 1377 آغاز می‌شود و در تاریخ 12 دی 1380 به پایان می‌رسد. و بدین‌گونه بیش از سه سال دربه‌دری راوی را دربرمی‌گیرد که ابتدای دهه‌ی چهل زندگی‌اش را می‌گذراند. تکه‌تکه از میان این یادداشت‌های روزانه سرگذشت زن روایت می‌شود.
          </description>
          <link>
             http://farkhondehaghaei.com/article.aspx?id=266
          </link>
          <pubDate>
             Tue, 31 Jul 2007 00:08:41 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             خاطرات گمشده(درباره کتاب جنسيت گمشده)
          </title>
          <description>
             كتاب "جنسيت گمشده" فرخنده آقايي را همين امروز شروع كردم و چند ساعت پيش صفحه آخرش را ورق زدم. اين كتاب را چند سال پيش وقتي تازه منتشر شده بود از دوستي هديه گرفته و خوانده بودم. اما براي يك كار تحقيقي كه اين روزها در دست دارم باز به اين كتاب مراجعه كردم. برايم جالب بود كه علت اصلي خواندن دوباره كتاب را فراموش كردم و به جاي آن با  شخصت اصلي در هندوستان همسفر شدم و خاطرات آن كشور برايم زنده شد. 
          </description>
          <link>
             http://farkhondehaghaei.com/article.aspx?id=265
          </link>
          <pubDate>
             Sat, 21 Jul 2007 04:14:07 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
        <item>
          <title>
             خون و شعر(داستان کوتاه)
          </title>
          <description>
              شاعر شعر می خواند. حاضران دست می زنند و احسنت می گويند و تشويق می کنند. شاعر سر بزرگی دارد با موهای سفيد و فرفری و ريش و سبيل آراسته  و صورتی بزرگ و پر ابهت. هر بار که صدايش اوج می گيرد و در بلندگوها تکرار می شود؛ برق می رود. شاعر سکوت می کند. لحظاتی بعد برق می آيد و نور فلش دوربين ها و نورافکن ها بالا می گيرد.
شاعر شعر می خواند برای آنها که از کوه ها آمده بودند. از راه های پرت  و فرعی؛ از پشت کوه های بلند و برف گرفته؛ از رودخانه های پر خروش؛ از درياهای نا آرام؛ از مرزهای بی نام و نشان؛ از دورها؛ از راه های پر خطر و از ميان طوفان ها. آنها گرد هم  آمده بودند تا شاعران شعر بخوانند.
دبير جلسه در شروع  مراسم با خنده می گويد:" از عجايب است که من دبير يک جلسه ادبی باشم ؛ من که بيش از چهل سال  در کوهها بوده ام."
زيبا می خندد. شقيقه هایش سفيد است. موهای سياه براق دارد که روی پيشانی می ريزد. صورت بزرگ و دماغ کشيده و خنده ای که چشم هايش را کوچک تر می کند.


          </description>
          <link>
             http://farkhondehaghaei.com/article.aspx?id=264
          </link>
          <pubDate>
             Tue, 17 Jul 2007 02:32:50 GMT
          </pubDate>
        </item>
  
      </channel>
    </rss>  
  
