فرخنده آقايی

صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

  داستان
  يادداشت
  گفتگو
  نقد آثار
  كتاب
  آلبوم عکس
  خواندنی ها

از شيطان آموخت و سوزاند نوشته فرخنده آقايي

مجموعه داستان




فرخنده آقايی

خون و شعر(داستان کوتاه)

شاعر شعر می خواند. حاضران دست می زنند و احسنت می گويند و تشويق می کنند. شاعر سر بزرگی دارد با موهای سفيد و فرفری و ريش و سبيل آراسته  و صورتی بزرگ و پر ابهت. هر بار که صدايش اوج می گيرد و در بلندگوها تکرار می شود؛ برق می رود. شاعر سکوت می کند. لحظاتی بعد برق می آيد و نور فلش دوربين ها و نورافکن ها بالا می گيرد.

شاعر شعر می خواند برای آنها که از کوه ها آمده بودند. از راه های پرت  و فرعی؛ از پشت کوه های بلند و برف گرفته؛ از رودخانه های پر خروش؛ از درياهای نا آرام؛ از مرزهای بی نام و نشان؛ از دورها؛ از راه های پر خطر و از ميان طوفان ها. آنها گرد هم  آمده بودند تا شاعران شعر بخوانند.

دبير جلسه در شروع  مراسم با خنده می گويد:" از عجايب است که من دبير يک جلسه ادبی باشم ؛ من که بيش از چهل سال  در کوهها بوده ام."

زيبا می خندد. شقيقه هایش سفيد است. موهای سياه براق دارد که روی پيشانی می ريزد. صورت بزرگ و دماغ کشيده و خنده ای که چشم هايش را کوچک تر می کند.

اول بار او را در مرزديده بودند که با هيات همراه به استقبال آمده بود. در ميان دهها دوربين فيلمبرداری خبرگزاری ها وفلش های عکاسی. شاعران عادت به مراسم رسمی نداشتند. بيشتر بی سر وصدا وخاموش با لباس اسپرت و غير رسمی می آمدند ومی رفتند. بعد از يک روز طولانی ؛ عده ای خسته  وارد شده بودند و در انتظار بقيه بودند. تعدادی در روز آخر منصرف شده بودند و بعضی گذرنامه نداشتند. دبير مراسم تک تک شاعران را با خود می آورد وبرای پذيرايی پشت ميز می نشاند. با چای سياه وشيرين دراستکانهای کمر باريک و  نعلبکی های گلدار چينی و با شکلات ونوشابه  پذيرايی می شدند.

شاعر شعر می خواند با صدايی بلند ورسا. شاعر اما تنهاست. به بازار می رود. به طاقه های پارچه های زربفت نگاه می کند که زير نور چراغ ها می درخشند. رنگ هايی تند ودرخشان. سرخ سرخ ، سبزترين سبز، زرد زرد، آبی ترين آبی. از آنجا خميردندان می خرد و مسواک. همه چيز ارزان و در دسترس است  و  همه آنها را از مرزهای بی نام ونشان آورده اند. ارزان. نصف قيمت. نصف نصف قيمت.

شاعر بعد از خواندن شعر از پله های چوبی پايين می آيد و قبل از آن که به صندلی اش برسد آغوش های باز در انتظار هستند تا  او را در بربگيرند و بوسه بر شانه هايش بزنند. شاعر می خندد. نگاهش به دوردست هاست. سرشار و فرو افتاده کتاب های شعرش را امضاء می کند. تنهايی  شاعر ادامه دارد.

 همه روز در نم نم باران مثل يک رويا سريع و شادمان از شهرهای سبز وخرم  سردشت، سرپل ذهاب و قصر شيرين عبور می کنند. راننده ماشين سبيل پرپشت وبلندی دارد ومدام می پرسد که از ماشين راضی هستيد. وقتی از شاعر می شنود که راننده اصل کار است ونه ماشين، گل از گلش می شکفد. مسلمان اهل حق است و در طول راه نيايش ها و دعاهای  اهل حق را می خواند. شاعران در نقطه صفر مرزی ساکهايشان را برمی دارند وپس از چند دقيقه گمرک را پشت سر می گذارند . در سالن پذيرايی گمرک مرزی؛ مگس های سمج کنار پنجره وول می زدند وتعدادی از آنها مرده و روی ميز پخش و پلا بودند. قهوه چی می آيد و دستمال می کشد روی ميز وبعد برای همه دستمال کاغذی می گذارد و يک نوشابه روی آن. ليوان هم می آورد و تنگ های آب و بعد هم باز يک سينی چای شيرين  سياه و خوشمزه. همه در  انتظار آمدن بقيه هستند. معلوم نيست چه کسی می آيد و چه کسی نمی آيد. برای اغلب آنها سفر اول است . کنجکاو هستند و ماجراجو. موج ترورها  هر مسافری را به ترديد می اندازد و آنها تا آن لحظه از دو انفجار نزديک  سليمانيه در صبح همان روز بی خبر بودند. دبيرمراسم  به استقبال آمده  و  سر حال و با نشاط از اين طرف به آن طرف می رود و می خواهد در جريان همه چيز باشد.  در دو ماه گذشته سه بار مورد سوءقصد قرار گرفته  ودر آخرين بار سه نفر از محافظانش کشته شده اند. مرده متحرکی است  که بارها از خطر جان به در برده. موبايل او هر چند دقيقه زنگ می زند تا تعداد مجروحان و کشته شدگان آن روز را اعلام کند. حاضران در بهت خبرهای رسيده در خود فرو رفته اند. می خندد ومی گويد:"خوب حالا بهتر است از چيزهای خوب حرف بزنيم."  

 شاعر می آيد که شعری  بخواند از آزادی. فرياد شادی حضار بالا می گيرد و دست زدنها ادامه می يابد. از بلندگوها صدای شاعر پخش می شود و فرياد شادی  اوج می گيرد. عکاسان دور تا دور شاعر حلقه زده و او را نورباران کرده اند و سعی دارند که بهترين عکس را بگيرند. شاعر آب می نوشد و بازمی خواند. از رنج های يک زن می گويد.از مادر، از آشپزخانه، از ظرف های ترشی و مربا، از زايمان، از زندگی. شاعر جليقه ای پر از جيب های خالی بر تن دارد و عينکی بر چشم.  شعر می خواند و شعر می خواند. ساعت ها از پی هم می گذرند و شاعر بی وقفه می خواند و تحسين می شود.

بيرون در؛ جوان ترها دور دبير جلسه حلقه زده اند و چشم به دهان او دارند. امروز کت وشلوار قهوه ای تيره با بلوز قهوه ای پوشيده  و کراوات کرم رنگ به گردن دارد.

-  در کوه بوديم. از يک طرف روس ها در جستجوی ما بودند و از آن طرف ماموران دولت مرکزی سردر پی ما داشتند. شب سردی بود و برف شروع کرده بود به باريدن. پس از طی مسافتی بالاخره يک شکاف کوه پيدا کرديم. رهبر گروه  چاق بود و به راحتی در شکاف جا نمی گرفت. بالاخره او را جا داديم. بايد حفاظتش می کرديم. رهبرمان بود. اورا پوشانديم و همگی در اطراف او چمباتمه زديم و پتو به سر کشيديم. سحر که شد يک متر برف روی سرمان نشسته بود.

  روز اختتاميه جلوی در ايستاده بود. چشم هايش را ريز  کرده بود و با دقت  مهمان ها را نگاه می کرد و می گفت آن شاعر ترک را جلو بفرسـتيد. اينجا يک صندلی خالی هست. وبا دست به چانه اش اشاره می کرد و می گفت آن شاعر ريشوی عرب را هر طور شده بياوريد اينجا . بعد از کامل شدن رديف های جلو؛ درهای ديگر سالن باز می شوند و جمعيت داخل می شوند.

شاعر باز شعر می خواند. از حماسه که می گويد برايش دست می زنند و او را تحسين می کنند. شاعر بطری آب را سرمی کشد و باز ادامه می دهد. ساعتی از نيمه شب گذشته که کتاب شعرپايان می گيرد. شاعر کتاب را به آرامی می بندد و عينکش را از چشم برمی دارد وبه سنگينی از جای برمی خيزد. صدای هلهله بالا می گيرد و از هر طرف از ميان رديف مهمان ها نور فلش ها چشمک می زنند. همه به افتخار شاعر از جا برخاسته اند. او را در ميان گرفته اند و با او عکس می اندازند. شاعر اما کمی سياهتر و کمی پيرتر از آن لحظه شده که شعر را آغاز کرده بود  به خواندن.

بعد جوانی تند وسريع از پله ها بالا می رود و پشت ميکروفن می ايستد و عجولانه شعرش را می خواند؛ بی توجه به  آن فضای سنگين جا مانده  از آن همه شور و هلهله. جوان همان بود که ديشب در ميان دسته رقصندگان پايکوبی می کرد و دستمال می چرخاند. همان روميزی پارچه ای زرد رنگ را که کسی به او داده بود. وقتی که بی امان دست ها را بالا می برد و می چرخاند. در آن رقص پر آشوب و شادمانه جای خالی دستمال به چشم می آمد و خيلی زود يک روميزی در نقش دستمالی در دست های جوان رقصنده به حرکت در می آمد تا چشم ها را بنوازد و بر شور و شعف بيفزايد؛ با ريتم تند آهنگ وحشی دشت و کوهستان؛ با رقص؛ با شعر؛ با خون.

چاپ شده در ويژه نامه ادبی روزنامه شرق

http://www.sharghnewspaper.ir/Released/86-04-19/349.htm#11264    

 

 



نظر خوانندگان: 4 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است