فرخنده آقايی

صفحه‌ی اول  |   تماس  |   RSS

 

  داستان
  يادداشت
  گفتگو
  نقد آثار
  كتاب
  آلبوم عکس
  خواندنی ها

از شيطان آموخت و سوزاند نوشته فرخنده آقايي

مجموعه داستان




به نام پسر

گفت وگو با فرخنده آقايي پيرامون رمان «از شيطان آموخت و سوزاند» روزنامه اعتماد

گفت وگو با فرخنده آقايي پيرامون رمان «از شيطان آموخت و سوزاند»
به نام پسر

ياسر نوروزي
yassernoruzi@gmail.com


فرخنده آقايي متولد 1335 و اهل تهران است. او با نخستين آثارش خود را به عنوان يک منتقد اجتماعي مطرح کرد. «راز کوچک»، «تپه هاي سبز» و «جنسيت گمشده» همگي به مشکلات زنان در جامعه مي پردازند و آخرين اثر او، رمان «از شيطان آموخت و سوزاند» نيز به نوعي معضلات زنان در جامعه را به نقد مي کشد. اين رمان توسط مولف به چاپ رسيده است و به تازگي از سوي کتاب سال منتقدان مطبوعات به عنوان رمان برتر سال معرفي شد. درست است که «از شيطان...» باز هم در هيئت يک نقد اجتماعي ظاهر مي شود اما برخي مولفه ها سبب شده به نيش و گزندي گذرا محدود نماند. گرچه او به عنوان يک نويسنده دوست ندارد راجع به قابليت هاي استعاري رمانش صحبت کند اما شخصيت خاص رمان، محروميت او از محبت پدرانه و جذبه يي که نسبت به پسرش دارد، رمان را در ذهن به رفتاري نوگرا مي خواند. رفتاري که شايد نويسنده هرگز توقع آن را نداشته باشد و نامي که با آن گفت وگو را آغاز کرده ايم شايد تعجبش را برانگيزد.



اولين نکته يي که به عنوان يک مخاطب در اين رمان با آن مواجه شدم فرم کار بود. مقصودم يادداشت هاي روزانه است. از اين نمونه در ادبيات دنيا فراوان است. چه شد که اين فرم را براي کار خود در نظر گرفتيد؟

فرم کار به تدريج خودش را نشان داد. من اين کار را قبلاً به شکل داستان کوتاهي به نام «ولگا» در مجموعه «يک زن، يک عشق» نوشته بودم و با شخصيت آن کاملاً در ارتباط بودم. آشنايي ام با اين شخصيت نزديک بود و در جريان زندگي اش قرار گرفته بودم. ابتدا قصد نداشتم رمان را به صورت دفترچه خاطرات و يادداشت روزانه عرضه کنم ولي با گذشت زمان بعد از اينکه چند فرم را امتحان کردم اين فرم به نظرم بهتر آمد. البته اين اولين بار بود که روزانه نويسي را امتحان مي کردم و در واقع براي خودم هم يک تجربه بود.

اين فرم يک سري محدوديت هايي ايجاد مي کند؛ چيزي که ما در يادداشت هاي روزانه هر کس ديگري هم ممکن است ببينيم. در اين ميان ناچار به تکرار شده بوديد. به عنوان مثال تکرار مايحتاج زندگي طرف يا مسائلي از اين قبيل. اين تکرار، حجم رمان را بسيار زياد کرده بود. در حقيقت مي خواهم بگويم حجم رمان شما بيشتر از آن چيزي بود که بايد بود.

در کارهايي از اين قبيل مثل «دفترچه ممنوع»، «آلبا دسس پدس» يا نمونه هاي ديگري که به فارسي هم ترجمه شده اند اکثراً خاطره نويسي در جهت پيشبرد داستان است يعني نويسنده قصد دارد داستان را جلو ببرد و حالا از يک فرمي تحت عنوان دفترچه خاطرات استفاده مي کند و در درون آن خاطرات گذشته اش را يادآوري مي کند. در اين کتاب هم به نوعي مي شود گفت که تکرارهايي مثل جاي خواب ها، غذاها، نوع غذا خوردن ها و... يک نوع تکنيک بود و تعريفي که از اين کار ارائه مي دهم به تعبيري يک نوع ترفند است. من فکر مي کنم هر نويسنده يي ترفندهايي در کارش دارد؛ يکي با فلاش بک ها يکي با زاويه ديدها و انواع و اقسام اين تکنيک ها. من هم از اين قضيه مستثني نيستم. من آگاه بودم ممکن است براي مخاطب عذاب آور باشد و برخي تکرارها کار را کسالت بار کند ولي از طرفي روي اين مساله اصرار داشتم براي اينکه اين هم يک نوع ترفند من در اين کار بود. بله کتاب مي توانست خلاصه تر باشد ولي در واقع اين تکرارها پس زمينه داستان من بود. به نوعي مي دانستم که اين خواننده را اذيت مي کند ولي از يک جهت هم اميدوار بودم که خواننده وقتي به تکرارها يا مسائل کسالت آور مي رسد ورق بزند؛ کاري که خودم مي کنم. من موقع خواندن يک کتاب هر کجا که احساس کنم موضوعي دارد تکرار مي شود يا با آن ارتباط برقرار نمي کنم ورق مي زنم و جلو مي روم حتي اگر آن کتاب را دوست داشته باشم. اين پيشنهادي است که براي خواننده در مورد اين کتاب خاص دارم و اينکه فکر مي کنم انسان کتاب مي خواند که لذت ببرد نه رنج. اگر فکر مي کند که جايي کسالت آور است بايد ورق بزند.

ديدگاهي که بورخس راجع به «در جست وجو...» دارد. او جاهايي از اين رمان قطور را به اندازه زندگي ملال آور مي داند.

اين ديدگاهي است که من نه تنها در اين مورد بلکه در مورد کتاب خواندن دارم چرا که به نوع متعارف کتاب نمي خوانم.

مگر شما چطور رمان مي خوانيد؟

من هميشه داستان را از آخر به اول مي خوانم؛ هر کتابي را. در مورد مجلات هم همين کار را مي کنم يعني از آخر به اول مي خوانم و خيلي هم برايم لذت بخش است. اول، آخر داستان را مي خوانم. بعد برمي گردم تکه هاي مياني اش را مي خوانم. دست آخر اگر احساس کردم با کتاب ارتباط برقرار مي کنم شروع مي کنم به خواندن. با هر کتابي اين کار را مي کنم و حتي با مجلات. سرمقاله تقريباً آخرين بخش از يک مجله است که مي خوانم.

تعليق کار از بين نمي رود؟

به نظرم لذتش بيشتر است براي اينکه خودم را وارد يک بازي مي کنم در موقع خواندن يک کتاب. من اينطور کتاب مي خوانم و براي داستان نوشتنم هم همينطور مي نويسم. يعني فکر مي کنم که وقتي انتهاي يک داستان را بدانيم با آرامش بيشتري داستان را مي خوانيم. تنها داستان پليسي ممکن است جذابيتش را از دست بدهد ولي در اين مورد هم اگر انتهاي آن را بدانيم با آرامش بيشتري مي خوانيم. اين شيوه داستان خواندن من است. در اين رمان هم خواننده من مي تواند از آخر کتاب را بخواند بعد اگر دوست داشت اواسط آن را ورق بزند و بعد مثل کار خود من موقع خواندن، از اول بيايد و همينطور جلو عقب برود.

ولي فکر مي کنم اگر يک مقدار از آخر و کمي از اواسط رمان شما خوانده شود، تمام جذابيتش را از دست خواهد داد. چيزي که مخاطب را در داستان شما به همراه مي کشد اين است که بداند نهايت کار اين زن به کجا مي رسد و با کمي دانستن اول و آخر کار، همه چيز روشن مي شود و داستان جذابيتش را از دست مي دهد.

در حقيقت به مخاطبم حق مي دهم کاري که من در خلوت خودم با کتاب ديگران انجام مي دهم همان رفتار را با کتاب من داشته باشد حتي اگر منجر به مساله يي شود که شما اشاره مي کنيد.

غير از تکرار که تعبير شما از آن نوعي ترفند است محدوديت هاي ديگري هم وجود دارد. يکي از اين محدوديت ها به تعبيري خودسانسوري است؛ راوي خودش را حق به جانب معرفي مي کند و از بازگو کردن برخي مطالب سر باز مي زند. حتي ممکن است برخي اتفاقات مهم را حذف کند چراکه نمي خواهد بعدها که خاطراتش را مرور مي کند دچار عذاب وجدان شود. اين در مورد شخصيت شما هم صدق مي کرد. از اواسط داستان، يکي از چيزهايي که ذهن مرا درگير کرد اين بود که شخصيت شما آنقدرها هم مظلوم نيست و شايد به لحاظ رواني دارد برخي بدرفتاري هاي گذشته اش را پنهان مي کند.

اين فرم همين نقطه ضعف ها را دارد يعني اينکه راوي طبعاً نمي تواند از خودش تعريف و تمجيد کند. به عنوان مثال نمي تواند از زيبايي خودش حرف بزند يا بگويد من زني هستم بسيار پرکار، جذاب که همه عاشق من هستند و.... اين درست است ولي تا حدي با عکس العمل هاي ديگران مي توان آن را کمرنگ کرد.

يعني شخصيت هاي ديگر جزء ارکان اصلي شخصيت پردازي شخصيت اول هستند، به خصوص که شما تعدد شخصيت هم داشتيد و از واکنش هاي آنهاست که مخاطب مي تواند به يک داوري برسد.

من معتقد به داوري نيستم. راوي نوعي روان پريشي دارد و به همين لحاظ عکس العمل هايي که دارد همه اغراق شده اند. عکس العمل هاي ديگران در مورد خودش را هم اغراق شده مي بيند و اين هيچ عيبي ندارد.

تعبير من از داوري چيزي است که من از شخصيت برداشت مي کنم.

من اصلاً کاري نداشتم که اين خانم چه شخصيتي دارد. اصلاً نمي خواستم که راجع به او داوري کنم و هنوز هم نسبت به او شناخت کاملي ندارم. من داشتم جامعه را نقد مي کردم و اصلاً نقد من نقد فرد نبود يعني من به عمل او کاري نداشتم. من به عکس العمل ها کار داشتم. بحث من جامعه است نه فرد، چون يک فرد يا خوب است يا بد، يا خوشبخت است يا بدبخت. ولي اين جامعه است که فرد در مقابل آن شکل مي گيرد يعني عکس العمل هايي که نسبت به زن نشان داده مي شد، آينه يي بود از جامعه يي که قصد داشتم نشان بدهم.

جامعه يي که شما براي من تصوير مي کنيد بسيار زننده است. جامعه يي پر از سياهي که در نهايت همه چيز در آن به تباهي برمي گردد. آيا اين ارتباطي به اقليت بودن قهرمان اصلي داستان شما دارد؟ اصلاً چطور شد که زن داستان را يک زن اقليت تعريف کرديد؟

من از اقليت ها در داستان هاي ديگرم هم استفاده کرده ام. به لحاظ اينکه آنها هم بخشي از جامعه ما هستند. در داستان «لاله زار» در مجموعه «يک زن يک عشق» شخصيت اول داستان و راوي، يک مرد ارمني است. ارمني يا مسلمان بودن يک آدم خيلي برايم مهم نيست. يعني روي اين حرفي ندارم و علت خاصي نمي بينم. اين زن مي توانست مسلمان باشد.

يعني اگر بگويم شخصيت داستانتان تشخص مذهبي نداشت، موافقيد؟ به اعتقاد من اگر مسلمان هم بود اتفاق خاصي نمي افتاد و ما مي توانستيم اسامي داستان را با اسامي ديگري تعويض کنيم و هيچ مشکلي هم به وجود نيايد.

يک زن عادي اگر در موقعيتي مثل شخصيت اين داستان قرار بگيرد گزينه هاي زيادي ندارد. يا بايد سريع ازدواج کند يا در جايي چون شغلي پيدا نمي کند به عنوان کلفت کار کند. ولي به نظرم اقليت بودن اين آدم که به نوعي اتفاقي بوده و بر اساس انتخاب ديگران شکل گرفت کمک کرد که کنش او کنشي فراتر باشد. من در اينجا منظورم نه مسلمان است نه ارمني، مقصودم انسان است؛ انساني که زن است و در آن وجه انساني خودش حالا با جامعه يک تقابل دارد.

تقابلي که دائماً ما را با صحنه هاي عذاب آور و سياه مواجه مي کند.

من داستان اجتماعي مي نويسم و در داستان هايم سعي دارم مسائل و مشکلات زنان را مطرح کنم تا کمک کنم که يک قدم به سمت حل اين مسائل پيش برويم. مثلاً در «جنسيت گمشده» با مطرح کردن برخي مسائل نشان دادم که مشکلاتي وجود دارد و اين کمک کرد جامعه بپذيرد اين مشکلات وجود دارد و معتقدم همين مطرح کردن مشکلات است که کمک مي کند به سمت حل آنها پيش برويم. در اين مورد هم همينطور است. من راه حل و چه بايد کرد عرضه نمي کنم بلکه آيينه يي در مقابل مشکلات مي گذارم و آنها را به شما نشان مي دهم؛ مشکل زنان بي سرپرست، زنان بي خانمان و... طبعاً يک جامعه آگاه از مطرح کردن اين مشکلات استقبال مي کند. من اميدوارم اين کتاب هم کمکي باشد براي نشان دادن مشکلات. وجه ادبي آن به جاي خودش اما اگر اين کتاب حتي يک قدم در جهت مطرح شدن و حل مشکلاتي که مطرح کردم پيش برود من فکر مي کنم که اجر خود را از بابت نوشتن اين کتاب گرفته ام.

يکي از اساسي ترين اين مشکلات فقر است که آن را يکي از موفقيت هاي اين رمان مي دانم. تکراري هم که در اول داستان اشاره داشتم اگر دقت کنيم تکرار همين مفهوم است. جايي نيست که فقر اين زن به رخ مخاطب کشيده نشود. هر روز اين آدم با تکرارهاي شما مثل پتک در سر من کوبيده مي شود. اين مفهوم به نظر من در کار شما دروني شده و اين يکي از موفقيت هاي کار بود.

بله ولي انتخاب هاي ديگري هم وجود داشت. شما يک مقدار پول داريد. مي توانيد خوراک اوليه زندگي را بخريد ولي اين زن پولي را که به مايحتاج اوليه اختصاص مي دهد بسيار کمتر از چيزي است که به لوازم بهداشتي اختصاص مي دهد. اينجاست که ظاهراً برخي از نويسنده عصباني هستند ولي من در عنوان اين مساله اصرار داشتم چون واقعاً گاهي اوقات يک عطر يا لوازم آرايش کار همه آن مايحتاج اوليه را انجام مي دهد و نوعي ارضاي روحي محسوب مي شود.

پايان کار با تمام سياهي ها و نااميدي ها نوعي اميد را القا مي کند. درست است که اين زن بعد از زجرهاي فراوان تازه به صفر رسيده اما همين هم نوعي پيشرفت بوده. به نظرم نمي خواستيد مخاطب را مايوس رها کنيد.

همه هدف زندگي ما در يک جامعه اين است که يک سرپناه داشته باشيم. اين سرپناه مي تواند يک تختخواب، يک اتاق يا يک جاي مجلل باشد. محل خواب زياد مهم نيست. بحث بر سر امنيت رواني ماست. يعني هرکسي همانطور که يک وطن دارد و نمي تواند بدون وطن باشد و بدون آن کمبودي در خودش احساس مي کند در مورد مساله خانه هم همينطور است. اين زن از صفر شروع مي کند و به يک اتاق مي رسد و بعد براي اين اتاقش پرده مي خرد يا براي آشپزخانه اش به خريد وسايل اوليه فکر مي کند و به نظر من زندگي همين است. ممکن است خانه شما بسيار مجلل باشد يا در محروم ترين نقطه شهر باشيد. من نمي خواستم به خواننده اميد بدهم. مي خواستم بگويم همه زندگي بشر در اين خواسته هاي هر چند کوچک، خلاصه مي شود. من در مورد حداقل ها حرف مي زنم. حرف بزرگي در اين داستان زده نمي شود. من دارم از بدوي ترين احتياجات آدمي صحبت مي کنم. از امنيت صحبت مي کنم، از خوراک صحبت مي کنم، از سرپناه صحبت مي کنم.

و از حس دوست داشته شدن توسط ديگران...

بله ولي مي خواهم بگويم که وقتي آن چيزها وجود نداشته باشد حتي اگر کسي هم شما را دوست داشته باشد بي فايده است. اول بايد زير پايتان سفت باشد بعد برسيد به اينکه دوست داشته باشيد يا بخواهيد دوستتان داشته باشند. به نظرم عشق بعداً به وجود مي آيد. در مراحلي جايي براي عشق نيست و در اين رمان هم جاي عشق خالي بود و هيچ اشکالي هم ندارد. ضروري ترين چيزها اول بايد وجود داشته باشد بعد به عشق برسيد. وقتي به اولين چيزهاي زندگي محتاج باشيد يا خيلي مشغول باشيد...

آن وقت مي شود گفت «گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود...»

به اعتقاد من عشق در فراغت اتفاق مي افتد. جاي عشق در اين کار من خالي بود و اميدوارم روزي بتوانم داستاني عاشقانه بنويسم. هنوز دارم از نيازهاي اوليه مي نويسم. هنوز به عشق نرسيده ام وليکن اميدوارم روزي يک داستان عاشقانه بنويسم.

معتقدم گاهي اوقات وقتي شما از حاشيه صحبت مي کنيد ناخودآگاه يا خودآگاه مي خواهيد ذهن مخاطبتان را به متن معطوف کنيد. وقتي اصرار بر اين داشته باشيد که از يک چيز صحبت نکنيد ذهن من را تحريک مي کنيد تا به آن چيز فکر کنم. نمي خواهم کار شما را يک کار عاشقانه بنامم اما فقدان اين مساله و نپرداختن به آن به خاطر ضروريات ديگر، خود به نوعي صحبت کردن راجع به آن قضيه است. چيزي که فقدان آن در رمان شما احساس مي شود گذشته اين زن است. چيز زيادي از گذشته اش بروز نمي دهيد. دليل اين امر چه بود؟

يک چيزهايي فرمول است. در کلاس هاي داستان نويسي مي گويند شخصيت شما بايد گذشته داشته باشد. پردازش داشته باشد و از اين قبيل بايدها ولي اگر شما داستان را خوانديد و احساس کمبود نکرديد ديگر دليلي براي اجراي اين فرمول ها وجود ندارد. درست است که زمان حال هر انساني نتيجه تسويه حساب ها و رفتارهايي است که در گذشته داشته است اما واقعيت اين است که گذشته را نمي توان تغيير داد. فکر مي کنم با اينکه از گذشته صحبت نمي شود حالا اين زن يک ارتباط مستقيم با گذشته اش دارد اما باز هم معتقدم اگر مخاطب حين خواندن احتياجي به گذشته شخصيت در خود نبيند مشکلي وجود ندارد.

اين رمان قابليت نقد به لحاظ ديدگاه هاي استعاري را هم دارد.

استعاري به چه جهت؟

زني که در اقليت است، زجري که اين زن متحمل مي شود، پناه آوردن او به مسيح، از پدر او هيچ چيز نمي دانيم، پسري که دور از او زندگي مي کند و زن براي زندگي کردن با او حاضر است از همه چيزش بگذرد، جامعه يي که او را از خود مي راند و انواع و اقسام مولفه هايي که قابليت نگاه استعاري دارند.

من دوست ندارم که چيزي بيرون از داستان به آن القا بکنم و اين را هم نمي گويم که رمان قابليت نگاه استعاري ندارد. مي گويم که اين کار به جهت وجه استعاري نوشته نشده است اما معتقدم که بسياري از زناني که در حال حاضر در جامعه ما زندگي مي کنند شيوه زندگي شان شباهت بسياري به يک قديس دارد. پاکيزگي زندگي شان قديس وار است و رنجي که مي برند. معتقدم رنج چيزي است که مي تواند شخص را به طرف تقدسي ناخواسته پيش ببرد. براي قديس شدن بايد از رفاه صرف نظر بکنيد ولي وقتي که ناخواسته در يک فضاي رنج آور قرار داريد عملاً نوعي تقدس به همراه دارد و اگرچه من نقد اجتماعي را مطرح مي کنم ولي مي خواهم بگويم ما در جامعه يي زندگي مي کنيم که مي توانيم انسان هايي را ببينيم که نمونه واقعي تقدس هستند.

http://www.etemaad.com/Released/85-11-15/126.htm#11146

روزنامه اعتماد - ص 15 - 15/11/1385


نظر خوانندگان: 0 نظر
 
 
 نقل مطالب اين سايت (به جز لينک مستقيم) تنها با اجازه‌ی نويسنده مجاز است