بيشك قرنها پيش اساطير در ذهن و زبان جمعي نياكان ما شكل گرفته و در طول زمان بدل به سخت خيالهايي درآمدند كه همچنانكه نسلها عمرشان را سپري ميكردند، آنها همچنان ماندگار ميماندند و خود را به ذهن نسلهاي جديد القا مينمودند و همينطور كه چرخه نسلها عبور ميكرد اساطير ماندگار گرديدند تا به روزگار ما يعني تا به دوران وضعيت مدرن باقي ماندند و تاثيري بيترديد بر ناخودآگاه جمعي و حتي اعتقادات ما باقي گذاردند.
به تعبيري ديگر اساطير كه در ناكجاي تاريخ شكل گرفته تا دوران ماحيات يافته و همچنان كاركرد معناييشان را حفظ كردهاند. فيالمثل در بندهش كتاب آفرينش قوم ايراني آمده است كه <دين گويد كه اهريمن هنگامي كه از كارافتادگي خويش و همه ديوان را از مرد پرهيزگار ديد گيج شد و سه هزار سال به گيجي فرو افتاد. در آن گيجي ديوان كماله جدا جدا گفتند كه برخيز پدر ما، زيرا آن كار زار كنيم كه هورمزد و امشاسپندان را از آن تنگي و بدي (رسد.) ايشان جداجدا بدكرداري خويش را به تفضيل برشمردند، آن اهريمن تبهكار آرام نيافت و به سبب بيم از مرد پرهيزگار از آن گيجي برنخاست تا كه آن جهي تبهكار با بهسر رسيدن سه هزار سال آمد گفت كه برخيز پدرما؛ زيرا من در آن كارزار چندان درد بر مرد پرهيزگار و گاو وزرا هلم ؛ كه به سبب كردار من، زندگي نبايد، فره ايشان را بدزدم، آب را بيازارم، زمين را بيازارم ، آتش را بيازارم، گياه را بيازارم، همه آفرينش هورمزد و آفريده را بيازارم.> او آن بدكرداري را چنان به تفضيل برشمرد كه اهريمن آرامش يافت. از آن گيجي فراز جست، سرجهي را ببوسيد. اين پليدي كه دشتانش خوانند برجهي آشكار شد. اهريمن به جهي گفت كه <تو را چه آرزو باشد، بخواه تا تو را دهم.> آنگاه هورمزد به خرد همه - آگاه دانست كه بدان زمان آنچه را جهي خواهد، اهريمن تواند دادن.>
خلاصه آنكه جهي به اهريمن ميگويد كه مردكامگي (شهوت مرد) را به من واگذار تا به سالاري در خانه او بنشينم.
در ادامه در فصل آفرينش زنان (درباره چگونگي زنان) ميگويد، هورمزد هنگامي كه زن را آفريد گفت كه <تو را نيز آفريدم (در حالي) كه تو را سرده پتياره از جهي است.> توضيح آنكه هورمزد زن را از روي الگوي جهي دختر اهريمن خلق ميكند و در ادامه هورمزد خطاب به زن ميگويد، من به تو ياري ميدهم، زيرا مرد از تو زاده ميشود (با وجود اين) مرا نيز كه هورمزدم، بيازاري، اما اگر مخلوقكي را مييافتم كه مرد را از او كنم، آنگاه هرگز تو را نميآفريدم، كه تو را آن سرده پتياره از جهي است.
تاثيرات اين تصورات به شكلي حيرتانگيز بر نظرات شعرا، عرفا و انديشمندان بعد از اسلام نيز قابل پيگيري است. و حتما چنين طرز تلقيهايي باعث گرديد كه زن در عرف و قوانين به عنوان موجودي نيمه و ناقص عقل، معرفي و تعريض گردد.
غرض از اين مقدمات شايد شرح تفضيلي پديدآمدن لفظ لكاته باشد كه وجهي از ثنويتي است كه در ذهن و زبان جامعه ايراني شكل گرفت.
در واقع هدايت اولين بار بود كه در <بوف كور> دو وجه اين ثنويت را در رمانش مطرح كرد: لكاته و زن اثيري. و شايد اين اولين واكنش ادبيات مدرن ايراني با اين مفاهيم بود.
تلويحا بايد به اين موضوع اشاره كرد كه رمان و داستان كوتاه به عنوان انواع ادبي كه حاصل دوران مدرن است ميتواند به عنوان تابعي از وضعيت مدرن باشد كه باعث ميگردد تا به قول ماركس <هر آنچه سخت و استوار است دود شود و به هوا برود.> و حتما ادبيات مدرن واكنش نويسنده مدرن است نسبت به هر آنچه جازم و سنگي است و مانع تفكر فراگير مدرن ميگردد.
در طول بيش از صد سال داستاننويسي در ايران، هر بار موضوع لكاته، مضمون آثار ادبي گرديده است. بيشك ثنويتي كه هدايت در آثارش مطرح ميكند، خلق شخصيت يا تيپ خاصي نيست، تصور و سخت خيالي است كه در طول تاريخ فرهنگي ايران وجود داشته و او براي اولين بار اين مفهوم را عينيت بخشيده است.
از آنجا كه خصلت رمان و داستان كوتاه جزئي نگري و دراماتيزه كردن مفاهيم است، سمت و سوي ادبيات داستاني به سويي سوق دارد تا پديدههاي اجتماعي در متن داستان واكاوي گردد. همچنين چون رمان نوع ادبي ميباشد كه اجرايش مبتني بر دموكراسي است، بدين شكل كه شخصيتها و تيپها در آثار رئاليستي، كنش و خصلتهاي واقعي خود را باز مينمايانند تا موقعيت واقعيشان جزيي نگاري گردد. در اين شرايط است كه مخاطب يا خواننده بي آنكه خود بخواهد نقش قاضي بيطرفي را خواهد يافت كه قضاوتش ، انديشهاي خواهد بود كه درباره آن وضعيت مكتوب ايجاد ميگردد.
بنابراين ادبيات، تشريك مساعي از سوي مخاطب خواهد بود تا به متني كه ميخواند يا وقايع مكتوبي كه از سرميگذراند بينديشد و حتما خصلت همين انديشگي او است كه آن سخت خيالهايي كه همچون خصوصيات ژنتيكي به او به ارث رسيده، سست و تخريبگردد.
همچنين شايد به دلايلي فيالمثل خلا تفكر فلسفي و سابقه شعر و استقرار منطق و شعر بر ذهنيت جامعه ايراني، ادبيات رئاليستي كمتر نوشته شده است. به واقع در ادبيات ايراني، آثار رئاليسم آنقدر معدود و محدودند كه بهجز تعدادي از آثار درخشان دولت آبادي و چند داستان كوتاه اصغر عبداللهي و محمدرضا صفدري و چند اثر ديگر، چيزي به ذهن نميآيد. شايد به اين علت كه اغلب آثار نويسندگان رئاليسم ما گرايش ايدئولوژيك يافته و بدل به اثري در خدمت فلان طرز تلقي خاص قرار گيرد و اين امكان از مخاطب يا خواننده سلب ميگردد كه به دور از هر فتوايي كه نويسنده ميدهد، خود بينديشد.
ولي حتما ميتوان به رمان <از شيطان آموخت و سوزاند> فرخنده آقايي به عنوان اثري با خصوصيت رئاليستي محض استناد كرد كه به دلايلي كه مشروحا بايد گفت با منطق خاص خود بيآنكه اشارتي به مفهوم و لفظ لكاته بكند، اين مفهوم را در هيات <ولگا> كالبد شكافي ميكند. ولگا يا هر زن سرگرداني كه در <شهر بزرگ> خسته و گرسنه، بدون هيچ سرپناهي، از فاصله دور، بدون درك موقعيت حضور او، لكاتهاي مينمايد كه به صورت يك تصور جازم سخت خيالي كه از وراي قرنها به ما القا گرديده تجلي مينمايد ولي همين كه پرده فاصله حذف ميگردد و شكل حضور او جزء نگاري ميگردد، معصوميت او رخ مينمايد.
به هر حال طراحي شخصيت ولگا از سوي نويسنده ، در مرحله اول موضوع ميتواند موقعيت انسان باشد در شهر بزرگ كه از مظاهر جامعه مدرن است. سرگشتگي ولگا در شهر بزرگ، اين گفته لوكاچ را به ذهن ميآورد كه در جايي ميگويد جامعه مدرن خصوصيتي شبيه به طبيعت مييابد و او آن را طبيعت ثانويه مينامد. و تاكيد ميكند كه طبيعت ثانويه جامعه مدرن به مراتب مهلكتر از طبيعت خواهد بود و تنازع بقا به شكل جديتري به وسيله ساكنان شهر بزرگ اعمال ميگردد. انتخاب و طراحي شخصيت ولگا علاوه بر انسان شمول بودن اين گزينه، اشاره به موقعيت زن در جامعه ما دارد. علاوه بر اين ولگا يك عنصر نامطلوب رانده شده از سوي نهادهاي كليسا و خانواده است.
ولگا از يك خانواده ارمني مسيحي است كه مسلمان ميشود؛ ازدواج ميكند، مادر ميشود، متاركه ميكند و مطلقه ميگردد. در موقعيتي قرار مييابد كه بايد معاش كند؛ يعني كار كند، تشخص اقتصادي بيابد، مسائل خور و خواب و مسكن خود را تامين كند. تلاشي كه دارد در واقع تلاشي است براي كسب هويت اقتصادي، زيرا كه كسب هويت به معني خود بودن جز از طريق كسب هويت اقتصادي در جامعه امروز امكان ندارد.
بنابراين موقعيت ولگا در شهر بزرگ شرايط متفاوتي دارد كه دشواريهايش درهم تضريب ميگردد. وي در مركز دواير متحدالمركزي قرار گرفته است كه در عين آنكه شايد كمتر با يكديگر مرتبط باشند، مصائبشان بر يكديگر ضرب گرديده و براي وي مجالي محدودتر و تنگتر ايجاد كردهاند. نخست موقعيت انسان تنها بدون هيچ پشتيباني از سوي هيچ نهادي؛ دوم مصيبت زن بودن تحت فشار عرفهاي اجتماعي؛ سوم تنگناهاي قومي؛ چهارم مشكل مطلقه بودن و بلاتكليف بودن مذهبي بدين نحو كه هم از كليسا رانده شده و هم مسلمان نيست كه هيچ ملجئي ندارد و الباقي مشكلات ديگر كه باعث ميگردد تا سرگشته و سرگردان در مكانهاي عمومي شهر بزرگ حضور داشته باشد.
ولگا در مدار سرگردانياش، به كتابخانه، كليسا، مراكز خدماتي، خيابانها ، موسسات قرضالحسنه، مراكز پزشك قانوني منازل، مراكز روان درماني، مطب پزشكان و موسسات ديگر ميرود و در پس پشت هر جا و مكاني كه اميدي هست سر ميكشد، شايد در جايي امكان وجود لحظهاي آرامش و آسايش باشد ولي در مكانهايي كه امكان ساعتي خفتن و آرامش هست، مهلكه، آن سرشت جامعه مدرن، طبيعت ثانويهاي كه لوكاچ به آن اشاره ميكند پديدار ميگردد و اين تلاش و جستوجو براي اندكي معاش، اندكي بيواهمه زيستن است ذكر جستوجوي ولگا براي يافتن مكاني براي زيستن ، تمهيدي است از سوي نويسنده تا از منظر نگاه انساني كه در مركز دواير متحدالمركز دشواريها ايستاده، زواياي ناپيداي شهر بزرگ را كه مشخصه جامعه مدرن است در معرض ديد مخاطب بگذارد تا مخاطب نه آنكه تنها ببيند بلكه با گوشت و پوست و استخوان درك كند كه براي انسان گرفتار در بين محدوديتهاي شهر بزرگ هيچ اميدي نيست.
در رئاليسم ادبي، اشياي يك داستان رابطهاي متناظر با اشياي واقعي در جهان واقعي دارند. كلمات ما به ازاي اشيا و كنشها در جهان واقع دارند و نويسنده ناگزير است كه تابع كنش واقعي اشيا در جهان واقع باشد. به نظر مي آيد كه رمان خانم آقايي مقيد به رئاليسمي مينمايد كه با تحليلي ابژكتيو، بيآنكه اشارهاي به مفهوم لكاته داشته باشد، در ذات انسان، زن گرفتار آمده گرسنه، سرگردان، تجاوز شده، رانده شده معصوميت را كشف كند، و بدون شك در اين جستوجو و تكاپوي خس و خاشاك و غبار نشسته بر صورتش كه به او هيات لكاته بخشيده، كنار بزند تا معصوميتش در برابر ديدگان مخاطبان طلوع كند. اساسا رمان كه نوع ادبي حاصل دوران مدرن تلقي ميگردد، مكانيسمي اينگونه دارد كه ابزاري براي درك و مفاهمه پديدهها است. رمان وضعيتي را پديد ميآورد تا رابطه علي معلولي پديدهها، كشف و فهميده گردد. در واقع كنش خوانش به فهميدن منجر ميگردد و تحول رخ ميدهد. تحول در نگاه زماني ايجاد ميگردد كه انديشه از قيد تشكل سنگي سخت خيالها آزاد گردد، آنگاه نگاه از بند انكسار آزاد شده و روابط پديدهها را بهتر درك خواهد كرد.
در مورد انتخاب زاويه ديد اول شخص كه رمان را روايت ميكند، چنانكه با رولان بارت توافق داشته باشيم كه انتخاب <عنوان (ضمير>) من (براي روايت) در واقع نام <من> خيالپردازانه است. و همانطور كه نويسنده در پشت راوي نحوه برخوردش را با جزئيات بيان ميكند تا با تضريب همه اين جزئيات، كاري اساسي بكند، آن گفته لواشتراوس معنا مييابد كه كنشهاي تك افتاده افراد هرگز در خود نمادين نيستند و معناي فرهنگي هر كنش خاص با شناخت نظام قاعدههاي مسلط دانسته و توضيح داده ميشود.
در حقيقت روايت تقابل راوي با جزئيات،تقابل با سخت خيالها، تواتري را ايجاد ميكند كه در اين مقال ميتوان با عنوان <ديالكتيك افشا> از آن نام برد.
ديگر آنكه راوي، زندگي خوب و رفاه را ميشناسد، اما كنش او با واقعيت انطباق ندارد. واقعيت اين است كه با درآمدي محدود و گاهگاهي كه دارد نميتواند آن رفاه را به چنگ بياورد، ولي با همان درآمد ناچيز اصرار بر ساختن، اگر كه شده لحظهاي امن به دور از مهلكه دارد و اين دال بر اصرار او براي بازسازي خيالش دارد، حتي اگر به منزله لحظهاي رويا ديدن باشد. يحتمل در اين لحظات است كه نويسنده زنده بودن اميد را در شخصيت گرفتار در دواير متحدالمركز محدوديتهاي اجتماعي، اقتصادي باز ميسازد.
زبان راوي شاعرانه مينمايد، زيرا نطفه خيال را در خود دارد و شرح تلاشهاي خود را براي رسيدن به ساحل نجات كه از نظر او داشتن سرپناهي كوچك و درآمدي ناچيز براي تامين اندكي آسايش خود و فرزندش است با زباني معترض طرح مينمايد. رمان متشكل از قطعات كوتاهي است كه هر بار اشاره به مقطع زماني خاص دارد. در عين حال، تلگرافي و موجز است. براي مثال:
جمعه 1 مرداد
امروز تولدم است. چه تولدي! چندين سال است كه تولدي ندارم و فقط در تقويم مينويسم و بس. براي ناهار از آقاي پرستاري پول قرض كردم و يك پرس پيتزا در رستوران پارك خوردم.
شنبه 2 مرداد
امروز روي نيمكت خودم در پارك نشسته بودم و فكر ميكردم كه مدتها است زندگي من هيچ تغييري نكرده. چه خاطرات تلخي، چه روزها و شبهاي بدي را گذراندهام.زيرزمين خانه مريم ايوبي و بعد مركز شفق و رازي و بعد دوباره خانه مريم عيسي بيگي با بوي تعفن و ادرار و اين آنيا ظهرابيانس، دوست خاله پوران بود كه مرا آنجا فرستاد. هرجا كه مجبور شدم بخوابم، آلوده و كثيف بود . از وقتي در اتاق بازرگاني براي خانم دولت كار ميكردم و عذر مرا خواست ،بيكارم.
يكشنبه 3 مرداد
امروز به بوتيك آشناي سودابه رفتم. قرار بود پنجشنبه بروم كه كنكور داشتم و نرفتم. هنوز برايشان تي شرت جديد نياوردهاند. ميخواهم دوتا تيشرت بگيرم و بعدا پولش را بپردازم.
دوشنبه 4 مرداد
از سازمان خون به فرهنگسرا آمده بودند. دوست داشتم چند سيسي خون اهدا كنم. فكر كردم خون من آهن ندارد و به درد كسي نميخورد. بخصوص امسال كه خيلي كم گوشت خوردم و نتوانستم حتي يك وعده ماهي بخورم. و چندبار بيشتر مرغ نخوردم. بيشتر امسال به گرسنگي گذشت. ماركاريه شاهنظري مرا شاهزاده گدا صدا ميكرد. هر چه خواستند گفتند و هرچه خواستند كردند. مرا مثل يك تكه موم در دستشان چرخاندند و آبروي مرا بردند.
يكشنبه 28 شهريور
امروز هم پسرم آمد و باهم در پارك نشستيم . خيلي كم حرف ميزند و با آره و نه جواب مرا ميدهد. خجالتي و آرام است.
دوشنبه 29 شهريور
صبح به حمام غزالي رفتم. حالم خيلي خوب نيست و سرگيجه دارم. پسرم قرار بود بيايد ولي نيامد. امشب با هنگامه توجه، كمي در پارك قدم زديم. گفت براي پيدا كردن كار به امامزاده صالح رفته و نذر كرده و به من توصيه كرد به آنجا بروم. در شبهايي كه توي خيابان مانده بودم، يك شب به امامزاده صالح تجريش رفتم. نگهبان گفت جايي براي خوابيدن ندارند و بعد به كلانتري شميرانات تلفن زد. آنها مرا به كلانتري بردند و تاصبح آنجا نگه داشتند. من فقط عاشورا و تاسوعا را ميشناسم و قبول دارم و از خداي خودم ميخواهم كه به من صبر دهد.>
به زعم بارت <زبان طبيعي خاطره، همين كوتاه نويسي است... تقدير اساسي و موسيقيايي كوتاه نويسي هايكوست . هايكو معنا را بيان نميكند، اما آن را از دست نيز فرو نميگذارد. نكته جاوداني انديشه همزماني معنا و بيمعنايي است. بارت قطعهاي از كتاب <رولان بارت> را با عنوان <دايره قطعهها> به اين نكته اختصاص داد و نوشت كه قطعهنويسي موجد دايرهاي است كه سراسر دنياي كوچكم در آن جاي ميگيرد.>
مضافا بايد گفت كه هر قطعهاين كتاب به مثابه موزاييكي است كه در عين آنكه خود معنا دار است، در مجموعيت متن نيز جزئي از شماي كلي را ميسازد. به علاوه آنكه كل يا كليت يك متن مساوي مجموعه قطعات نيست، بلكه چيزي بيشتر دارد. و اين يحتمل حاصل روابطي است كه در متن نيامده است، بلكه مخاطب ممكن است كاشف روابط ناگفته باشد. چنانكه در اين رمان از فرماسيون متن برميآيد، بخشي از زندگي ولگا موضوع روايت است ولي موقعيت شخصيتها و تيپهاي فرعي نيز قابل تحليل است. فيالمثل وضعيت شوهر سابق ولگا، پسر ولگا ذوالفقاري، كيان، مارلين، ماركاريه، رازمك، مددجويان مراكز شفق و اميدوار و رازي، مانوئل و بقيه ميتوانند طيفهاي شناخت و بسط باشند.
در شكل روايت رمان هركدام آنها موقعيت خاص خود را دارند. رابطه امانوئل و مادر ولگا ناگفته ميماند. ظاهرا هر بار كه ولگا با امانوئل ملاقات ميكند و سراغ پدرش را ميگيرد، امانوئل ميگويد چه فرقي ميكند چه كسي پدرت باشد. و اين ميتواند نشانه اضمحلال خانواده در جامعه مدرن باشد كه حاصل آن تنهايي و انزوا براي فرد در جامعه مدرن تعبير گردد. آنچه را كه به عنوان فرامتن از متن استنباط ميگردد، شكلگيري ديالكتيك افشاست كه چگونه قواعد و قوانين وضعيت مدرن در جامعه سنتي استقرار مييابد، بيآنكه قادر باشد عرفها و قوانين سنت را در طرز تلقي ذهني آدمها تغيير دهد. مدارهايي را در جامعه ايجاد ميكند كه به نوعي شكل زندگي را نظم و نسق بخشيده و سازمان داده است و حتما اگر كسي خارج از محدوده سازمان بنديهاي اجتماعي قرار بگيرد، عرفها و سخت خيالهاي همچنان پايدار مانده و در تصويب با مدارهاي بوروكراتيك عنصر وامانده را ويران ميسازد. از وجهي ديگر مراكز سنت نيز به شكل نهادهايي با عملكرد سازمان يافته، تفكر سنتي خود را با كنش مدرن اعمال مينمايند. به هر حال نويسنده از طريق كوتاهنويسي، بخشي از زندگي راوي را قطعهقطعه ميكند و در معرض خوانش ميگذارد. فواصل قطعهها را خواننده بيآنكه بخواند ميتواند حدس بزند و خود خلا مابين فواصل را با تخيل خود پركند.
آنچه كه در پايان خوانش سهم خواننده خواهد گرديد، از سرگذراندن روزهاي سرگشتگي ولگا است و سائقه گرسنگيهايش. و شايد اضمحلال تصور و تعبير اهريمني لكاته كه از ديدن انساني سرگشته در خيابانهاي شهر بزرگ درما شكل ميگيرد، رخ دهد و معصوميت انسان گرفتار را انديشه كنيم. رمان <از شيطان آموخت و سوزاند> ميتواند نمونه كاملي از يك اثر رئاليستي باشد كه سمت و سوي اثر علاوه بر تحليل جامعه شناختي، در زير لايه موقعيت انسان را در وضعيت جامعه مدرن يا شهر بزرگ ترميم ميكند كه با همه ارتباطاتي كه دارد، تنها است.
پينوشتها:
1-بندهش ، فرنبغ دادگي، ترجمه مهرداد بهار.
2-تاويل متن، ترجمه بابك احمدي، ص 218.
3-تاويل متن / لذت متن، رولان بارت، ترجمه بابك احمدي.
اعتماد ملی - يکشنبه 26 شهريور 1385 ص 10
اعتماد ملی//www.roozna.com