فرخنده. چه نام ديرآشنايي. هنوز طنين اين نام برايم دور است انگار که بيگانه ای مرا خطاب مي کند. چند بار که تکرار مي شود مي دانم مرا صدا مي کنند. فرخنده . دوستي در کارت برايم مي نويسد: فرخنده باد نوروز. و ناگهان فرخنده تبديل به فعل مي شود و باز از من دور مي شود.
روز اول مهر با شوق و ذوق کيف کوچک چرمي خود را در آغوش گرفتم و به مدرسه رفتم. آن روزها رسم نبود مادرها با بچه ها همراه باشند. هر محله براي خودش جمعي از شاگردان در رده سني متفاوت داشت که همگی صبح با هم به مدرسه می رفتند. نام مدرسه طائربود. چه نام سختي. بعدها ياد گرفتم. شاگردهاي بزرگتر ما را می بردند و می آوردند.آن روزهمه در حياط جمع شده بوديم و در هر گوشه معلم اسامی شاگردان کلاس خود را می خواند و آنها را با صف به کلاس می برد. نام من در هيچ کلاسی ثبت نشده بود.حياط که خلوت شد به تنهايي به خانه برگشتم. در آن خيابان طولانی و بی انتهای حسام السلطنه چقدر احساس کوچکی و بی پناهی می کردم. مادرم چادر سفيد گلدارش را سر کرد و با من به مدرسه آمد. در دفتر مدرسه،خانم مدير از من پرسيد اسمت چيست. مادرم جواب داد: فرخنده. مدير تغيّر کرد که: از خودش پرسيدم و من وزوز کردم: سهيلا. مادرم گفت: فرخنده. و مدير باز تغيّر کرد که: بگذارخودش بگويد. من سهيلا بودم در کودکستان،در خانه و در کوچه و حالا شده بودم فرخنده. نامی نا آشنا و سخت. حتی نمی توانستم آن را بنويسم.
پدرم که برای خريد لباس ما را به جنرال مد می برد دوست داشت با خنده به فروشنده بگويد: يک دست لباس شيک برای مادموازل.و يک دست لباس شيک يعنی پيراهن قرمز چهار خانه با دامن پليسه و جليقه قرمز و يک کفش سفيد با سگگ نقره ای وجوراب سفيد کوتاه. و مادمازل من بودم.بچه همسايه که تازه زبان باز کرده بود از بهارخواب صدايم می کرد:سوبيلا. وپسر عمه ام مرا ثريا خطاب می کرد.هنوزهم برايش ثريا هستم.چون وقتی دنيا آمده بودم دوست داشت نام مرا ثريا بگذارند. پدرم دوست داشت که نام مرا خجسته بگذارد،نام مادرش ولی با خودش فکر می کند که فرخنده بهتر از خجسته است و معنايش هم يکی است. فرخنده را انتخاب می کند. عمه ام نام سهيلا را در کتابهای اکابر ديده بود و اين نام را دوست داشت. فرخنده را املّی می دانست و تا زنده بود مرا سهيلا خطاب کرد.در دانشگاه و در محيط کار نام فاميلم بود و اگر کسی تلفن می کرد و با فرخنده کار داشت در خانه همه می دانستند که بيگانه ای است. در هند و مشرق زمين تلفظ نام سهيلا برايشان راحت تر از فرخنده بود و در غرب هر دو نام سخت بود و آنجا من شدم "فَر" به معنايي که نمی دانم چه بود ولی آنها با رضايت صدا می کردند چون آسان بود و فراموش نمی شد و در ايميل هايم شدم فَرفَرعزيز.
بعدها شدم: جان جان،عزيزم،خوشگلم،عزيزدلم و بعدتر:مامان،مامی،مام.حالا دخترم صدايم می کند مامان خيکی و پسرم می گويد مادر عزيزتر از جانم.سخت تر از همه روزی بود که راننده اتوبوس بعد از ايستگاه برايم نگه داشت و گفت:"ننه،عجله نکن." دفعه اول شنيدن اين جمله شوک آور است ولی بعدها عادت می شود که ننه خطاب بشوی يا مادر ياحاج خانم.البته که او می تواند جای پسر من باشد به شرطی که من در سن شرعی ازدواج کرده باشم. اگر او مرا به مادری قبول دارد من هم او را به فرزندی می پذيرم. از آن ميان کسی جلو می آيد و می گويد:"وای سهيلا خانم شما هستيد؟اصلاً نشناختم.چقدر جوان بوديد.خوش لباس بوديد.خوشگل و پر شّر و شور بوديد.حالا چرا اين طوری شديد؟"من هم او را نمی شناسم. يکی از همسايه هاست در کوچه علی اکبری در خيابان سينا.حالا نام سهيلا برايم دور شده،خيلی دور و به کودکی من برمی گردد.
اين بود ماجرای نام من،بعدها راجع به نام خانوادگی ام می نويسم. داستان آن جداست.